تبليغاتX
توت فرنگی

توت فرنگی

خاطرات ترنم من

تبریز و یه مسافرت به یاد ماندنی

سلام ما برگشتیم

سفر خوبی بود جای همگی خالی

اول از همه باید بگم که دم تبریز زیبا و آن آدمهای باحالش    گرم ، شهری که  در هر موقع از شبانه روز میتونی شور و نشاط را توی مردمش ببینی چند روزی که آنجا بودیم واقعا خوش گذشت بعد از آنجا جلفا هم رفتیم البته برای خرید آن هم فقط بعضی چیزها خوب بود

 و اما دختر گلم مرسی که توی سفر پا به پای ما آمدی میدونم که خستت کردم ولی باید بگم که تو بهترین ، صبورترین و خانم ترین هستی

ترنم گلم اصلا اذیت نکرد و یه سفر خوب و خاطره سازی را برامون به جا گذاشت جای هتون خالی

موزه سنجش - تبریز

پارک بازی - مرکز خرید رشدیه - تبریز

زودی با پست تولد برمیگردیم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 0:28  توسط مامان راهیل  | 

مسافرت

سلام

خیلییییییییییییی دلم براتون تنگ شده مرسی از لطف همه دوست های گلم

این روزها حسابی سرم با شیطنت های ترنم گرمه

دارم کارهام را میکنم که اگه بشه برم مسافرت تبریز ُ جلفا ُ ماکو راستی کسی آنطرف ها رفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه اطلاعات بهم بدین خوشحال میشم

ممنون تا بعد بای بای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 11:40  توسط مامان راهیل  | 

بعد از مدتی دوری

سلام به همه دوست های خوب خودم و ترنم

خیلییییییییییییییییییییی زیاد دلم براتون تنگ شده بود اما به دلیل یه سری تغییرات در دکوراسیون خانه نتونستم  چند وقت بیام   خوب تو این فاصله ترنم هم خیلی بزرگ شده :

چهار تا دندان بالا و پایین را در آورده

دستش را میگیره به میز و هر وسیله ای که بتونه بلند بشه و راه بره

مامان و بابا و دد و می می و گل و به و خیلی از کلماتی که الان یادم نیست را میگه

شیرین کاری هم که دیگه بزار و برو بای بای میکنه ُ چشمک میزنه ُ بوس میفرسته ُ موش و ماهی میشهُ دست میزنه ُ نانای میکنه ُ غذاش را فوت میکنه و ...........

خلاصه که کلی شیطون و بانمک شده

دیگه سعی میکنم که غیبت هام طولانی نشه دوستون دارم دوستمون داشته باشین 

این عکس فعلا باشه ما بزودی میایم با کلی عکس های جدید

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 12:3  توسط مامان راهیل  | 

هفت ماهگی گلم

 درسته که خیلی دیر شده اما بالاخره پست هفت ماهگی آماده شد

ترنم خیلی خیلی شیطون شده و دیگه مثل قبل فرصت نمیکنم بیام وبلاگش را آپ کنم حالا هم که گرفتار

خونه تکونی شدم با وجود ترنم هر روز یه کم از کارهام را میکنم کارگر هم که اینروزها شده کیمیا

و اما ترنم حالا دیگه میشینه و میخواد که فقط نشستنه بهش غذا بدم

با غلط زدن های پشت سر هم به هر چی میخواد میرسه 

هنوز مامان و بابا نمیگه اما گگ ُ ددُ گاگا و در گریه ماما و می می را میگه

 با روروکش به همه جا سرکشی میکنه و هیچ سیمی از دستش در امان نیست

چنگ زدن و کتک زدن مامانی براش تفریح شده و با این کار میخنده 

بازی قایم موشک و توپ بازی را خیلی دوست داره

دخترم امیدوارم سال نو برات سال خیلی خوبی باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 13:15  توسط مامان راهیل  | 

دل غصه دار مامانی

  سلام

وای از دست این روزگار باورتون نمیشه که چقدر خسته ام بعد از یک سال که همه چیز را فراهم کردم تا شوهرم راحت درسش را بخونه و آماده آزمون تخصص پزشکی بشه و زحمت خیلی زیاد خودش بالاخره روز ۲۹ بهمن امتهانش را به خوبی داد ولی  با همکاری ......... آزمون امسال باطل اعلام شد و ۱۳ اسفند آزمون مجدد بود یه دلیل نیومدن من هم همین بود آخه این درسته که یه عده با زحمت زیاد درس بخونن و یه عده دیگه خیلی راحت سوالات را بخرن  

 امیدوارم که باز هم امتهانت خوب بشه عزیزم من و ترنم برات دعا میکنیم

خوب بگذریم از دل پر و گله گذاری  

 وای که اسفند ماه چقدر دوست داشتنیه همه در تکاپوی خریدلباس ، خانه تکونی ، آجیل ، میوه ، شیرینی،هفت سین و .......

خوب بالاخره ما هم بعد از کلی گشت و گذار تونستیم برای ترنم خانومی لباس عید بخریم اما به دلیل مشکلات آپ عکس نتونستم عکسش را بزارم یه سایت خوب برای آپ کردن بهم معرفی کنید

زود زود منتظر هستم تا عکسها و پست جدید هفت ماهگی را بزارم

مرسی

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 0:0  توسط مامان راهیل  | 

نیم سالگی

بعد از یه واکسن بسیار بسیار دردناک و عذاب آور ترنم خانم ما رسما " وارد ۷ ماهگی شد و به این ترتیب غذاخور میشه 

دیروز صبح واکسن شش ماهگی ترنم را زدم ُ خیلی ناآرومی کرد دیشب که اصلا تا صبح نخوابید یه مقدار هم تب داشت خلاصه که درسته خیلی اذیت شد اما خدا را شکر تا شش ماه دیگه راحته من هم دیگه از خستگی دارم میمیرم

راستی خبر خبر من بعد از مدتها جستجو بالاخره یه ماشین که به پولم بخوره خریدم تا ترنم را راحت تر بتونم بیرون ببرم اینجوری برای دکتر بردن ُ گردش و خیلی چیزهای دیگه راحت شدم

اما بریم سراغ ترنم خانم که اینروزها خیلی خیلی شیطون بلا شده ببینید :

دیگه کاملا و به راحتی غلط میزنه .............. وای چرا دستم به می می نمیرسه!!!!!!!!!!!

از ته دل با گفتن جمله دوست دارم میخنده 

با کسایی که نمیشناسه غریبی میکنه

دوتا همبازی جدید پیدا کرده ُ پاهاش خیلی دوستشون داره

وقتی میخواد بغلش کنم دستش را باز میکنه و بالا میاره

 

بعضی وقتا میره تو فکر حالا به چی فکر میکنه خدا میدونه

دوستتون دارم ُ دوستمون داشته باشین  

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 10:58  توسط مامان راهیل  | 

حالم بهتره

روزها پشت سر هم میان و میرن و تو هر روز بزرگ تر و عزیزتر میشی

بعد از یه سرماخوردگی نسبتا طولانی حالت یه کمی بهتر شده و مامانی برات غذا را شروع کرده حالا دیگه دوست داری طعم هر چیزی را بچشی وقتی که ما چیزی میخوریم با چنان حسرتی نگاه میکنی که دلم کباب میشه  خلاصه که سعی میکنم از غذاهایی که میشه یه ذره بهت بدم و تو با خنده من را تشویق میکنی که باز هم بدم

 از میوه ها لیموشیرین را بیشتر دوست داری و  فرنی یا حریرت را اگه شیرینیش کم باشه با اشتیاق میخوری

دوست جونا ترنم خیلی شیطون  و خطرناک شده چند روز پیش گذاشتمش توی کریر و رفتم آشپزخانه که کارهام را انجام بدم وقتی آمدم دیدم که  از توی کریرش سر خورد به بیرون و نمیدونه چجوری سرش را در بیاره هم خنده دار بود هم خطرناک حالا که روروک هم سوار میشه از اینطرف به آنطرف میره و نمیشه یه لحظه ازش غافل شد معمولا میره یه جایی خودش را گیر میندازه و گیره میکنه

خوب بقیه ماجراها باشه برای بعد راستی چند روز آینده یه پست دارم در مورد خودم و آقای بابا و ازدواج و نی نی دار شدن دوستمون داشته باشین بهمون سر بزنین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 11:35  توسط مامان راهیل  | 

سرماخوردگی

 

عشق ، وابستگی ، فداکاری و کلمات دیگه ای که شاید معنی واقعیش را نمیدونستم روز به روز بیشتر حسشون میکنم شاید حتما باید مادر باشی تا بتونی لحظه های شادی ، بیقراری ، ناراحتی ، خنده و گریه یکی را عاشقانه درک کنی و دوست داشته باشی فقط میتونم بگم خیلی دوست دارم دخترم و بهترینها را برات آرزو میکنم

ترنم خانم بعد از گذروندن یک هفته سخت و بیداری های شبانه کم کم داره بهتر میشه مرسی از همه دوست های مهربونی که حالش را پرسیده بودند

  

این عکسها مال وقتیه که ترنم سرماخورده

میبینید که یاد گرفتم تو روروکم بشینم و بازی کنم

دارم با مامانم قایم موشک بازی میکنم



این گل را برای مانی جونم خریدم اما چون خیلی دیدنش برام عجیب بود باهاش عکس هم گرفتم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 12:17  توسط مامان راهیل  | 

پنج ماهگی

پنج ماهگیت مبارک باشه دختر گلم

اول از همه باید من را ببخشید که اینقدر دیر آپ کردم باید بگم یه مدت طولانی که درگیر سرماخوردگی هستیم اول بابای ترنم خانومی ُ بعد مامان ترنم خانمی و حالا هم خود ترنم خانومی خلاصه که کلی گرفتار بودم

خوب به دلیل سرماخوردگی دخمل ما خیلی بهونه گیر شده و خواب را از چشم ما گرفته 

به زودی میام و از شیطنت های جدیدش و از خودم براتون مینویسم

دخمل ناز ما به راحتی دیگه همه چیز را توی دستهاش میگیره و میخواد بخوره

راستی این لباس خوشگلی را که ترنم خانومی پوشیده مانی جونش (مامان خودم) براش بافته 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 11:28  توسط مامان راهیل  | 

سلام

عزیزم درسته که این چند وقته نمیرسم زیاد به وبلاگت سر بزنم اما دلم همش اینجاست

این روزها ترجیح میدم بیشتر وقتم را با تو باشم

خیلی دوست دارم گلم

شاهزاده زیبای من

پرنسس من خوابش گرفته

حالا دیگه میتونی چند سانت سینه خیز هم بری

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 23:55  توسط مامان راهیل  |